تبليغاتX
غلام آن کلماتم که آتش انگیزد

غلام آن کلماتم که آتش انگیزد

شعر

شاعر!یواش!...مردحواست کجاست؟!...هیس!

 

بانگ اذان به گنبد افلاک می خورد

اما کلام حق

در انزوای خانه ی من خاک می خورد

نادر نادرپور

   


در شهر نابرابری و نابرادری

آنقدر زیر پای شماها لگد شدم

خون خوردم و بر آتش این کینه سوختم

تا عاقبت مرام شما را بلد شدم

 

وقتی بنا نبود که فصلی عوض شود

من زور بیخودی زدم و باد...می وزید

در باغ من که مملو از احساس بودن است

بیهوده روزهای من از شاخه می تکید

 

وقتی بنا نبود که رنگی عوض شود

آوازهای رنگی مان کودکانه بود

در سایه ی سیاهی مطلق ، در این سکوت

آن سبزی و سفیدی و سرخی بهانه بود

 

وقتی بنا نبود که حرفی عوض شود

آزار زخم معده برای گرسنه هاست

حالا که سیر سیر به بالش لمیده ای

دلواپس حقوق بشر بودنت چراست؟!

 

وقتی بنا نبود که رسمی عوض شود

بیهوده دل به خانه ی پاینده بسته ایم

ما را نگاه کن! که چه غافل ، چه خود فریب

در انتظار همت یاران نشسته ایم

 

وقتی بنا نبود که چیزی عوض شود

پرواز از شجاعت مان ناامید شد

آزادی آن بهانه ی شیرین زندگی....

شاعر!چرا عموی عزیزت شهید شد؟

 

در شهر نابرابری و نابرادری

فریاد می زنم...که از این بردگی چه سود؟

شاعر!یواش!...مردحواست کجاست؟!...هیس!

نه نه ...هر آنچه را که نوشتم دروغ بود

 

در شهر ما برابری است و برادری

حاجی سلام!...رفتم و هی -نیم قد- شدم

با احترام هر چه تمام و سکوت محض

آهسته از حضور گرامی ش رد شدم

***    ***    ***

در شهر نابرابری و نابرادری

آنقدر زیر پای شماها لگد شدم

خون خوردم و بر آتش این کینه سوختم

تا عاقبت مرام شما را بلد شدم

۸۹/۱۰/۳۰

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 0:38  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

پروانه ها به شادی من رشک می برند

بگو بدانم شعر!

دوباره تو را می توان سرود آیا؟...-شهیار قنبری-


ای شعر! ای که چشمه ی جوشان در منی

با جان من عجین شده چون پاره ی تنی

تندیس واژه های تراشیده ی خیال

نقش شگرف گستره ی سبز رستنی

هم من به سحر منظره ات دل سپرده ام

هم تو ز بزم خلوت من دل نمی کنی

گاهی گواه ظلمت این شهر بی حضور

گاهی بشیر سرزدن صبح روشنی

پروانه ها به شادی من رشک می برند

تا تو برای پر زدنم پیله می تنی

آنقدر دیدنی است تماشاگه توام

آندم که در هوای غزل بال می زنی

وقتی که در مراتع مضمون ذوق من

آبستن کلامی و گرم چریدنی

از تو چه خوشه ها که گرفتم، به این امید

دارم به یادگار اگر از تو خرمنی

بر این وجود زخمی بیداد آفتاب

تنها تویی که خاطره ی سایه افکنی

با من بمان که با تو فراوانم آرزوست

با من بگو که نقش بر آبش نمی کنی

از من بگیر زنگ مرا و به من ببر

آنجا که نیست شیشه ی عمرم شکستنی

آنجا که تا همیشه بمانم به نام تو

آنجا که تو! بهانه ی خوشرنگ بودنی

۸۹/۹/۲۹

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 0:55  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

در من مدام شعری می جوشد از شکایت

 

اگر اشتباه نکنم! یکی از روزهای اوایل سال 1381 بود که برای اولین بارشعری از ایشان را از زبان دوستی شنیدم. راستش را بخواهید آنزمان وابستگی هایم به شعر بیشتر به قدما منتهی می شد و تا آنروز نه نامی از او گوشم خورده بود نه شعری از وی را سعادت شنیدن یا خواندن داشتم ، یکی ازدلایلش وسعت کم مطالعه ی من بود اما چندین دلیل دیگرش را بعدها فهمیدم ،بعد از آن و از سر عادت همیشگی که هر گاه شعری دلچسب از شاعری می شنیدم یا می خواندم به سراغ مجموعه ی اشعار وی می رفتم در هر کتابفروشی ، کتابخانه و یا هر جای دیگری که می شد سراغ مجموعه ی شعری را گرفت در پی یافتن مجموعه ی اشعار "حسین منزوی" بودم .بیشتر اوقات با پاسخ منفی روبرو می شدم-گفتم، دلایلش را بعدها فهمیدم- ولی چیزی نگذشت که چند مجموعه ی بی نظیر از اشعار ایشان را به کتابخانه ی کوچکم اضافه کردم و گاه و بی گاه با خواندن شعرهای منزوی سرگرم بودم. هر چه بیشتر خواندم بیشتر شیفته شدم چرایش را هنوز هم نمی دانم اما تا جایی که بضاعت دانش ادبی اندک من و سابقه ی رج زدن اشعار قدما و متاخرین که دچار درد خوشایند اعتیادش هستم به من اجازه می داد روز به روز این باور در من تقویت میشود که "حسین منزوی "یگانه ایست که خدا کند تاریخ ادبیات پارسی حداقل یکبار دیگر از موهبت داشتن چنین گوهری بهرمند شود . هر چند کسی همیشه در من میگوید "حسین منزوی "تکرار نخواهد شد                                                             

این غزل سرریز دلبستگی های من به آن شاعر عاشق است بماند که کاری نه در خور اوست ولی حیفم می آید که ارادتم به ایشان را با تقدیم این شعر به روح سبکبال وی ابراز نکنم

زیر باران مردی می رود تنها با

حسرت تکرار دوستت دارم ها

کوله باری پر از نامرادی بر دوش

خستگی در چشم نیمه بازش پیدا

چند باید خود را زیر پا بگذارد

چند باید باشد زخمی از سر تا پا

می رود ،تا شهری خالی از او باشد

تا نبیند چشمی سایه اش را حتی

سرنوشتش را در دستمالی پیچید

برد تا بسپارد دست تقدیر آن را

گا م هایش را برمی شمرد و می رفت

تا کند از جمع درد هایش منها

تا جوابی جوید ، راه خوابی جوید

یا نباشد دیگر بیش از این ها رسوا

همچنانکه عمری ،چون پلنگی در بند

خورده سیلی ها از دست رنج دنیا

پیش خلقی کو را کهنه می پندارند

ریشه ای خشکیده ، واژه ای بی معنا

آفتابی کو را روی پوشانیدند

ابرهای تیره کرده اندش حاشا

با گلی در دستش ،غرق در صد رویا

شاعری لبریز از شعرهای زیبا

رفت وجا ماند از او ،رسم بی پروایی

بی صدا فریادی جاودان شد در ما

86/10/13

این غزل را مثل چندصد غزل دیگر ایشان بسیار دوست دارم

غزل312

نقش های کهنه ام چقدر، زرد وخسته و خزانی اند

نقش غربت جوانه ها ، رنگ حسرت جوانی اند

روغن جلا نخورده اند، رنگ های من که در مثل

رنگ آب راکندند اگر آبی اند و آسمانی اند

از کفن گرفته اند رنگ های من سفید را

رنگ خون مرده اند اگر قرمزاند و ارغوانی اند

رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ

مثل نفش های آخرین روزهای عمر مانی اند

طرح تازه ای کشیدم از حضور دوست ، مرتعی

که در آن دو میش مهربان ، در چرای بی شبانی اند

مرتعی که روز آفتابی اش ، یک نگاه روشن است و باز

قوس های باشکوه آن جفتی ابروی کمانی اند

طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش

مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند

رنگ های طرح تازه ام ، رنگ های ذات نیستند

ذات رنگ های معنی اند ، ذات رنگ معانی اند

نقش تازه ای کشیدم از دو چشم مهربان دوست

که تمام رنگ ها در آن وام دار مهربانی اند

مجموعه ی اشعار "حسین منزوی"/ص404

و درد دل همیشگی من

 

اینسان که بر سکوتی غمبار داده ای تن

لب بسته ای و با من رآی سرودنت نیست

حتی برای گفتن حرفی اگر نداری

!در من رساترین فریادها تویی ، تو

 

انگار عاشقی را از یاد برده ای باز

در عمق چشم هایت جایی برای من نیست

اما چگونه باید از تو نخوانم ای خوب

!وقتی از آرزوها ، تنها مرا تویی ، تو

 

در من مدام شعری می جوشد از شکایت

چون چشمه ای که سرشار از واژه های نغز است

با هیچ کس ندارم امید غمگساری

!چندان که در خیالم درد آشنا تویی ، تو

 

اینسان که زندگی بر کام من از تو تلخ است

در شوره زار خویشم شوق شکفتنی نیست

حرفی بزن! زبان از این قفل کهنه وا کن!

!این باغ بی صدا را ، هر چه صدا تویی ، تو

 

بگذار بار دیگر هم صحبت تو باشم

همچون گذشته ها در آیینه ات بخندم

با تو دقیقه هایم زیبا و باشکوه اند

!آری زلالی بی چون و چرا تویی ،تو

 

آغاز کرده ام با نام تو زندگی را

ایکاش عاقبت هم در سایه ات بمیرم

گیرم که آفتابی از روزنی نتابد

!پایان و ابتدای این ماجرا تویی ، تو

86/8/27

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 0:22  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

آه، ای برادر مرهم این زخم کاری کو؟ بگو

صادقانه  می گویم :

احساس امروز و این لحظه ام اشعار موزون را بیشتر می پسندد و دفترم را رج می زنم تا تازه ای را تقدیم دوستانی کنم که پیش از این داشتم وعزیزانی که بواسطه حضور دو - سه ماهه ام در فضای شعر مجازی سعادت دوستی وآشنایی با ایشان را دارم چشمم به سال های گذشته ام می افتد، مدت شیرین کوتاهی که زنده یاد شاملو وهم قطارانش خلاء شعر خوانی مرا لبریز می کردند و بالطبع سرریز دلم چیزی جز شعر سپید نبود.

امروز این دست کارها کمتر به سرم می زند چرا که گمان می کنم هنوز پشتوانه رهایی از وزن را ندارم، بماند که امروز، نمی دانم چرا؟ بسیاری یکباره- سپید- به دنیا می آیند

 قصد براه انداختن بحثی بی نتیجه را ندارم، اندازه ی این حرفها هم نشده ام، عقیده ام چنین است که حرفهایم در غزل و در کل شعر موزون را به جایی نرسانده روی شاخه دیگر نخواهم پرید.آن طبع آزمایی  گذشته را هم بحساب بی قراری می گذارم و در این پست یکی از اندکشان را پیش بند غزلی خواهم کرد تا زیر و بالایش در نظرات دوستان روشنم شود و این بیچاره ها اینقدر خاک نخورند

وقتی تر و خشک را می سوزانید

من به پنجره ها یقین ندارم

نور آنسو ، اینجا کم سوست

عطر آنطرف کم رنگ 

                        و شانه شانه تکیدنم را می خندید

عریانی از نام و نیا

آرزو دارید

          برای بیست و پنجمین بار 

                  وقتی تر و خشک را می سوزانید

مرا گول نزن

 ما را جدا کن

با سنگ و آهن و سفره ات میانه نداریم

ماشین حسابت درست می گوید اما 

           ما از ما کم شده ایم

                   ما ضرب تقسیم بلد نیستیم

اصلا من

حواسم جمع نیست

                          حساب من پاکِ پاک است

                          وقتی تر و خشک را می سوزانید 

۸۳/۱۱/۴

و دیگر به عادت میزبانی گذشته غزلی که چندان با فضای شعر که خواندید بی ربط نیست 

من عاشق روییدنم، اما بهاری کو؟ بگو

فصلی برای رقص و آواز قناری کو؟ بگو

در من هزاران گل امید زندگی دارند و حیف

این باغ سرما خورده را امیدواری کو؟ بگو

گفتی که باید منتظر بود و به راهش خیره ماند

اینگونه بودم سالها ،یکتاسواری کو؟ بگو

آری درست است اینکه دندان بر جگر باید گذاشت

ته مانده ی جان مرا،اما قراری کو؟! بگو

آوخ که تقدیر اینچنین رنگ تباهی می زند

تصویر بودن را، دریغا، سوگواری کو؟ بگو

با جرم ناکرده به حبس خانگی تن داده ایم

از این حصار بی سبب راه فراری کو؟ بگو

در ذهن هم اندیش مان بذر نفاق افشانده اند

آه، ای برادر مرهم این زخم کاری کو؟ بگو

در جویبار شوکتت آبی نمی جنبد دگر!

این ریشه های تشنه را کو؟اشکباری کو؟بگو

زنگ سیه رنگ شکست آیینه ها را کور کرد

اینت گواه روشنم!آیینه داری کو؟بگو

با صورتی پژمرده از تکرار بی مهر زمان

می پرسم این آتش به جان را سایه ساری کو؟ بگو

من بر لبان واژه ها شهد شهامت ریختم

افسوس یغمابردگان را هوشیاری کو؟بگو

۸۹/۱۰/۱۲

جـاودانه تان می خواهم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 1:14  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

یاد آنزمان که روز مرا آفتاب بود

 

یاد آنزمان که روز مرا آفتاب بود

در سایه سار وصل تو دل کامیاب بود

با تو به زیر فرصت بارانی خیال

گل گفتن و شنیدن مان، شعر ناب بود

در خانه ام چراغ فروزان بودنت

شب های بی فروغ مرا ماهتاب بود

یادش بخیر -لحظه ی دیدار اولین-

کز شرم گونه های تو در التهاب بود

آن چشم ها که منظره ی سبز دیدنش

گیراتر از شکوفه ی سرخ شراب بود

عطری که چون شمیم دلآویز عشق پاک

در پیچ و تاب موی تو در پیچ و تاب بود

گلگونه ای که فصل تماشایی تنش

گویا بهار منظره ای در حجاب بود

دردا که دل بریدی و ناگاه پر زدی

از بام من که بی تو پناهی خراب بود

سقفی که در خیال از عشق تو ساختم

رویای باطلی و حبابی بر آب بود

سهم من از تلاطم دریای عشق تو

دلبستگی به رقص فریب سراب بود

رفتی و من هنوز جوابی نیافتم

رفتن گواه حسن کدام انتخاب بود؟

من یا که دیگری به چه شوقی پرید و رفت

این فصل بی جوابی ام ایکاش خواب بود

۸۹/۹/۱۱ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 22:28  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

پر میدهم خیال هوسباز خویش را

 

پر میدهم خیال هوسباز خویش را

این پیرسال عقده ی پرواز خویش را

تا بلکه در خیــــال ببینم به اشتیاق

بالندگی شهپــــر ِشهبـــاز خویش را

چون اقتضای عافیتی نیست در قفس

بستم دهان موعظه پرداز خویش را

تا کی؟ به صبر کوشم و با خون دل نهم

بردرد خویش،مرهم  آواز خویش را

تا کی ؟به انتظــــار نشینــــم امیــــدوار

همخونی از تبار سرافراز خویش را

تا بشکنــــد طلسم و بریزد به بــــام من

مهتاب وار پرتو اعجــــاز خویش را

ای روزگــــار از من ِنفـــرینی قفـــس

بردار دستِ سردِ قفس ساز خویش را

از من که در ستیز تو صد بار دیده ام

مردانه جان سپردن سرباز خویش را

ایکاش روزگـــار سر ِسازگار داشت

با من،نه رسم خانه برانداز خویش را

"هستی" به گوش هیچ کس اَت اعتماد نیست

باید که پرده دار شوی راز خویش را

با درد خویش خو کن و خاموش کن زبان

داری اگر چه جرئت ابراز خویش را

ققنوسی و چه بیم اَت از آتــش که یافتی

در انتهای سوختن آغـــــاز خویش را

 ۸۹/۷/۲۴ 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 0:11  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

یک نفر با من بگوید خانه ی شادی کجاست؟

 

یک نفر با من بگوید خانه ی شادی کجاست؟

                              تاب ویرانی ندارم راه آبادی کجاست؟

حجله ی چشم مرا جای عروس خواب نیست

                   در عزای سوگواران شوق دامادی کجاست؟

هر دری را کوفتم کس در برویم وا نکرد

                   مهربانی نیست!خوی آدمیزادی کجاست؟

تلخ شد در کام شیرین طعم شورانگیز وصل

              کو هوای عشق بازی،عزم فرهادی کجاست؟

باغبانی نیست این باغ به خون غلتیده را

         مرغکان سوت و کور آن بانگ بیدادی کجاست؟

ها،زمستان ناجوانمردانه سرد است ایدریغ*

               آفتــــاب گرمسوز ظهر مردادی کجاست؟

ما زاسب و اصل افتادیم بر خاک سیه**

       خشم آن گنجینه ی لطف خدادادی کجاست؟

ایدریغ از این اجاق خامش ایمان من

    آتشی می خواهم آن میراث اجدادی کجاست؟

کس نمی آید برون از پرده ی اسرار غیب

    یک نفر با من بگوید، دست امدادی کجاست؟

گر چه  می دانم به دست خود گرفتار آمدم

در قفس هم خوب می بینم که -آزادی- کجاست؟

۸۹/۴/۲۵


*زمستان است/هوا بس ناجوانمردانه سرد است-لولی وش مغموم"م.امید"

**ما زاسب و اصل اوفتاده ایم/ما پیاده ایم ای سواره ها-یگانه ی بی تکرار"حسین منزوی" 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 23:43  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

برخیز و بنگر اینکه کدامین عمل نکوست

 

ساغر ما که حریفان دگر می نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا میــداری

"حافظ"

مرغان غم که ناله ی شبگیر می کنند

از شهد تلخ مرگ،تو را سیر می کنند

وانگه تو را به خاک زمینگیر می کنند

"دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند

پنهان خورید باده که تعـــزیر می کنند"

خود بر خلاف رسم تو از هر دری دَرند

با این خیال پوچ که چون تاج بر سرند

بنگر چگونه ی پرده ی انصاف می درند

"ناموس عشق و رونق عشاق می برند

عیب جوان و سرزنش پیـــر می کنند"

عمری گذشت در هوسی باطل و هنــــوز

خون می خورند از چو من ِغافل و هنوز

ماییم و پای رفته فرو در گِل و هنــــــوز

"جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

با طل در این خیال که اکسیر می کنند"

هر صبح می دهد کسی از غیبم این نوید

آخــر زبنــــد خویشتـــن آزاد می شوید

همپای عشق باش که شایسته می روید

"گویند رمز عشــق مگویید و مشنوید

مشکل حکایتیست که تقریر می کنند"

مسکن گزیده ایم در این خانه ی غریب

از هر چه جز شکایت و آزار بی نصیب

با درد سینه ســـوز ِهوسبــــازی رقیب

"ما از برون در شده مغرور صد فریب

تا خود درون پرده چه تدبیـــر میکنند"

آری چه سود دادن ِاین شرح جانگداز

وقتی زبان قاصر من نیست چاره ساز

در مسندی که سخت نشستند بر فـــراز

"تشویش وقت پیر مغان می دهنــد باز

این سالکان نگر که چه با پیر میکنند"

اینسان که بال بسته و از جا نمی پرید

حاشا که از عذاب قفس جان بدر برید

تا چند از صبـــــوری یـــاران مکدرید

"صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبـــان دراین معامله تقصیــر می کنند"

از عمر تا که آب روانی تو را به جوست

تا بغض خو گرفته ی این درد در گلوست

برخیز و بنگر اینکه کدامین عمل نکوست

"قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست

قومی دگر حــواله به تقدیـــــر می کنند"

"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر"

کانسانش آرزوست و دیوَش کُشد به زهر

حالی چو روزگار تو را می برد به قهر

"فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

کاین کارخانه ایست که تغییر میکنند"

"هستی" بخوان چو صبحدم آواز فتح شب

تا آفتـــــاب با تو بیفتــــد به تاب و تب

واکن دهان توبه از این شرط بی سبب

"می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگــــری همه تزویــــر می کنند"

۸۹/۵/۲۸


گویا درد مشترکی درمیان بود که حضرت درغزل رقم زد و حقیر به تضمین آوردم

همچنین منکر این سخن خواجه بر ادعای خود نیستم که

هزار نکته باریکتـــر زمو اینجاست               نه هرکه سر بتراشد قلنـــــدری داند 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 0:42  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

این خشت های کج به ثریا نمی رسد

 

سلام بـرحسیـن

شکر کز لطف نگاهت خاکبــوسم یا حسیــــــن

آبروی "هستی" از دستی که بر دامان توست


چهار پاره ای که می خوانید شعر بلندیست که خود بسیار با آن مانوسم-ادعای بر جسته بودنش را ندارم ولی- هرگاه در بن بست احساسات و سرگیجه های ذهنی و خستگی روزمره به نقطه خوشایند درد می رسم مرور کردنش برایم شیرین است و دلگشا،انگار کوله بار گرانی را زمین گذاشته باشم احساس سبک روحی می کنم چرا که گوشه ای از خاطراتم را بیاد می آورد که زود ولی خوشگوار گذشت

برای من چنین است،باشد تا پسند عزیزان افتد

*********************************

دستت به زنگ می رسد این خانه را بگو

دیریست پشت در دل ِ دیدار می زنم

همگام با سپیده دم از راه می رسم

با آرزوی اینکه سری تازه تر کنم

 

بگشا که باز جان به لبانم رسانده است

بغضی که با تلنگر ِغم آب می شود

نبضم برای لذت دیدار می تپد

چون شمع اشتیاق تنم آب می شود

 

باور نمی کنید ولی من رسیده ام

رستم نهادِ فاتح این هفت خوان درد

بگشای در که سفره ی دل بر تو وا کنم

"تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد"*

 

در انزوای ظلمت تن روزنی زتو

تابید و شد ستاره ی بخت سیاه من

رقصید و با لباس عروسان تازه تن

شد بهترین بهانه برای رها شدن

 

یکسو من و تنور ِتب ِبازدیدنت

یکسو حصار اینکه نباید بخوانمت

شهری اسیر سایه ی تاریکی مدام

می گفت من نباید از خود بدانمت

 

ماندم میان نخوت جمعیتی دروغ

پروانه ای که بخت پریدن نداشتم

روزم سیاه شد دلم از فرط درد مُرد

بیچاره من که فرصت دیدن نداشتم

 

دستانشان صفا و صداقت نمی شناخت

بیگانه تر ز دشمن و پنهان پس ِریا

با خنده های سرد گره کرده شان به لب

می بافتند جامه ی حسرت به کام ما

 

تقدیر من مصیبت تکرار سوختن

بی تو چه ها که بر من دیوانه می گذشت

انگار خون ز خرمن خورشید می چکید

دور از تو لحظه ای به فراغت نمی گذشت

 

بی رنگ می شدیم و نمی گفت هیچ کس

این باغ بی صدا به تماشا نمی رسد

بنگر به ریشه ی خود تیشه می زنید

این خشت های کج به ثریا نمی رسد

 

اما من این تحمل ِاز شانه ریخته

دل را به کوچ بستم و امید یک نگاه

شادم که با هوای تو پرواز می کنم

مرغی رها شده زآسیب صد گناه

 

این راه را به نام تو آغاز کرده ام

ای آشنای درد !پریوار ِدلپذیر!

آری منم که بر در این خانه می زنم

بس خسته ام بیا و مرا در بغل بگیر

۸۵/۱۲/۸


مرشان جاوید قله نشین شعرمعاصر"هوشنگ ابتهاج.سایه"

بگذر شبی به خلوت این همنشین درد/تا شرح آن دهم که غمت چه کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 23:55  توسط علی قربانی دهاقانی  | 

من و تو لیلی و مجنون دیگری شده ایم

 

کسی به عمق شبم تیغ آفتــــاب نبود

برای پرسش راهم کسی جواب نبود

غریب بودم و تنها و در دلم همه شب

به غیروحشت تنسوز اضطراب نبود

چقدر خسته رسیدم به باغگونه ی عشق

و ایدریغ که هر سایه جای خواب نبود

زمین تفته از آتش،به هر کرانه عطش

زلال آبنِمـــایـش بجز ســــــراب نبــود

به یاد خاطــــره های گذشتـــه افتــــادم

همان زمان که تو بودی واین عذاب نبود

همان زمان که تو بودی وعشق بود و امید*

برای داشتنـت شرط بی حســــــاب نبود

من و تو لیلی و مجنون دیگری شده ایم

اگر چه قصه ما شرح هر کتاب نبود

چه بی بهانه پریدی ز بام خانه ی من

چه خوب بود اگر با تو این شتاب نبود

۸۷/۱۲/۱۵


*این مصرع شاید سروده ایرج دهقان را بخاطر بیاورد "بهار بود تو بودی عشق بود و امید/بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت"با اینکه ازین دست کارها حذر می کنم اما خوش نشست و دوستش دارم
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:12  توسط علی قربانی دهاقانی  |