اگر اشتباه نکنم! یکی از روزهای اوایل سال 1381 بود که برای اولین بارشعری از ایشان را از زبان دوستی شنیدم. راستش را بخواهید آنزمان وابستگی هایم به شعر بیشتر به قدما منتهی می شد و تا آنروز نه نامی از او گوشم خورده بود نه شعری از وی را سعادت شنیدن یا خواندن داشتم ، یکی ازدلایلش وسعت کم مطالعه ی من بود اما چندین دلیل دیگرش را بعدها فهمیدم ،بعد از آن و از سر عادت همیشگی که هر گاه شعری دلچسب از شاعری می شنیدم یا می خواندم به سراغ مجموعه ی اشعار وی می رفتم در هر کتابفروشی ، کتابخانه و یا هر جای دیگری که می شد سراغ مجموعه ی شعری را گرفت در پی یافتن مجموعه ی اشعار "حسین منزوی" بودم .بیشتر اوقات با پاسخ منفی روبرو می شدم-گفتم، دلایلش را بعدها فهمیدم- ولی چیزی نگذشت که چند مجموعه ی بی نظیر از اشعار ایشان را به کتابخانه ی کوچکم اضافه کردم و گاه و بی گاه با خواندن شعرهای منزوی سرگرم بودم. هر چه بیشتر خواندم بیشتر شیفته شدم چرایش را هنوز هم نمی دانم اما تا جایی که بضاعت دانش ادبی اندک من و سابقه ی رج زدن اشعار قدما و متاخرین که دچار درد خوشایند اعتیادش هستم به من اجازه می داد روز به روز این باور در من تقویت میشود که "حسین منزوی "یگانه ایست که خدا کند تاریخ ادبیات پارسی حداقل یکبار دیگر از موهبت داشتن چنین گوهری بهرمند شود . هر چند کسی همیشه در من میگوید "حسین منزوی "تکرار نخواهد شد
این غزل سرریز دلبستگی های من به آن شاعر عاشق است بماند که کاری نه در خور اوست ولی حیفم می آید که ارادتم به ایشان را با تقدیم این شعر به روح سبکبال وی ابراز نکنم
زیر باران مردی می رود تنها با
حسرت تکرار دوستت دارم ها
کوله باری پر از نامرادی بر دوش
خستگی در چشم نیمه بازش پیدا
چند باید خود را زیر پا بگذارد
چند باید باشد زخمی از سر تا پا
می رود ،تا شهری خالی از او باشد
تا نبیند چشمی سایه اش را حتی
سرنوشتش را در دستمالی پیچید
برد تا بسپارد دست تقدیر آن را
گا م هایش را برمی شمرد و می رفت
تا کند از جمع درد هایش منها
تا جوابی جوید ، راه خوابی جوید
یا نباشد دیگر بیش از این ها رسوا
همچنانکه عمری ،چون پلنگی در بند
خورده سیلی ها از دست رنج دنیا
پیش خلقی کو را کهنه می پندارند
ریشه ای خشکیده ، واژه ای بی معنا
آفتابی کو را روی پوشانیدند
ابرهای تیره کرده اندش حاشا
با گلی در دستش ،غرق در صد رویا
شاعری لبریز از شعرهای زیبا
رفت وجا ماند از او ،رسم بی پروایی
بی صدا فریادی جاودان شد در ما
86/10/13
این غزل را مثل چندصد غزل دیگر ایشان بسیار دوست دارم
غزل312
نقش های کهنه ام چقدر، زرد وخسته و خزانی اند
نقش غربت جوانه ها ، رنگ حسرت جوانی اند
روغن جلا نخورده اند، رنگ های من که در مثل
رنگ آب راکندند اگر آبی اند و آسمانی اند
از کفن گرفته اند رنگ های من سفید را
رنگ خون مرده اند اگر قرمزاند و ارغوانی اند
رنگ های واپسین فروغ از دم غروب یک نبوغ
مثل نفش های آخرین روزهای عمر مانی اند
طرح تازه ای کشیدم از حضور دوست ، مرتعی
که در آن دو میش مهربان ، در چرای بی شبانی اند
مرتعی که روز آفتابی اش ، یک نگاه روشن است و باز
قوس های باشکوه آن جفتی ابروی کمانی اند
طرح تازه ای که صاحبش فکر می کند که رنگ هاش
مثل مصدر و مثالشان بی زوال و جاودانی اند
رنگ های طرح تازه ام ، رنگ های ذات نیستند
ذات رنگ های معنی اند ، ذات رنگ معانی اند
نقش تازه ای کشیدم از دو چشم مهربان دوست
که تمام رنگ ها در آن وام دار مهربانی اند
مجموعه ی اشعار "حسین منزوی"/ص404
و درد دل همیشگی من
اینسان که بر سکوتی غمبار داده ای تن
لب بسته ای و با من رآی سرودنت نیست
حتی برای گفتن حرفی اگر نداری
!در من رساترین فریادها تویی ، تو
انگار عاشقی را از یاد برده ای باز
در عمق چشم هایت جایی برای من نیست
اما چگونه باید از تو نخوانم ای خوب
!وقتی از آرزوها ، تنها مرا تویی ، تو
در من مدام شعری می جوشد از شکایت
چون چشمه ای که سرشار از واژه های نغز است
با هیچ کس ندارم امید غمگساری
!چندان که در خیالم درد آشنا تویی ، تو
اینسان که زندگی بر کام من از تو تلخ است
در شوره زار خویشم شوق شکفتنی نیست
حرفی بزن! زبان از این قفل کهنه وا کن!
!این باغ بی صدا را ، هر چه صدا تویی ، تو
بگذار بار دیگر هم صحبت تو باشم
همچون گذشته ها در آیینه ات بخندم
با تو دقیقه هایم زیبا و باشکوه اند
!آری زلالی بی چون و چرا تویی ،تو
آغاز کرده ام با نام تو زندگی را
ایکاش عاقبت هم در سایه ات بمیرم
گیرم که آفتابی از روزنی نتابد
!پایان و ابتدای این ماجرا تویی ، تو
86/8/27